21 November 2007

می‌خوام برم به تهرون

چند کار مهم در تهران دارم. تا یک ساعت دیگر برای مدت چهار روز عازم ایران هستم. از الان دلم برای فانوس زندگی‌ام و شهر پر عشق و امیدم تنگ شده است.

صدای باران گوشم را نوازش می‌دهد ...

به سادگی تو را ترک می‌گویم ... توئی که تمام زندگی‌ام هستی. می‌دانم که هنگام بازگشت، مثل همیشه در درگاه خانه گرم و پر از عشقمان منتظرم هستی نازنینم ...

تا آن موقع ... پسرک, عشق، خیابان‌ها، باران، ماهی‌های تنگ بلورین و دلم را به تو می‌سپارم.

(30 آبان 86)

18 November 2007

اداره

برای اولین بار بود که در اداره‌ای مشغول کار شده بودم. پیش از آن هر کاری کرده بودم، به شکل آزاد و فروشگاه و مغازه و این قبیل کارها بود. ساعت و میزان کار را خودم تعیین می‌کردم. با تعدادی از دوستان مغازه‌ای را اداره می‌کردیم. با خانواده‌ای ذاتاً کارمند، کار آزاد وزنی نداشت. به قول بابا "مستراب‌فروش" بودیم ولی هر چه که بود محیط کاری پر از رفاقت و دوستی و رقابت‌های کم و بیش سالم حرفه‌ای بود. دوره‌های شام و ناهار و دنیای به تمام معنی "رفاقت" خیلی برایم لذت‌بخش بود. با شروع کار در "اداره" مجبور به تعامل با سبک جدیدی از فعالیت شدم. باید صبح‌ها کارت می‌زدم و عصر‌ها اضافه‌کاری می‌کردم. باید مرخصی می‌گرفتم و برای یک سرماخوردگی ساده گواهی پزشکی ارائه می‌کردم.

با دنیایی از انرژی وارد کار شده بودم. سن و سالی نداشتم و در محیط کاری‌ام با 24 سال سن، جوان‌ترین فرد بودم. بر این باور بودم که می‌توانم دنیا را تغییر دهم و این تغییر را قصد داشتم از میز کارم شروع کنم. تمام امور ارجاعی را در چشم به هم زدنی انجام داده و تمام توانم را سرمایه خدمت به مجموعه‌ای کرده بودم که حس می‌کردم می‌توان از آن به عنوان پلی به سوی آینده استفاده کنم. اولین درس را خیلی زود فرا گرفتم.

لزومی نداشت که من سریع و با دقت کار کنم چرا که "خواهند فهمید توان تو چقدر است و بعد از تو سواری می‌گیرند".

رفاقت معنایی نداشت و این دومین درس بود. در این محیط همه به فکر پا گذاشتن بر دوش دیگری و بالا رفتن بودند. قرار نیست کسی با توانائی‌های خود بالا رود بلکه لاجرم باید و باید دیگری را له کنی تا خود چند پله‌ای بالا روی.

صداقت مسخره‌ترین واژه لغت‌‌نامه بود. باید یاد می‌گرفتی که دروغ بگوئی و سر ارباب رجوع را شیره بمالی. باید تا می‌توانستی پشت هم اندازی کنی.

آخرین درس و مهم‌ترین این بود که "همه مظنون هستند مگر خلاف آن ثابت شود" که البته عموما هرگز خلاف آن ثابت نمی‌شد.

تملق ... ظلم به زیردست ... فرو رفتن در نقشی برخلاف خودت و خیلی از امور دیگر دستاوردهای هشت سال کار کردن در اداره بود.

روحیه کارمندی نداشته و ندارم. "اداره" نتوانست از من فردی منظم بسازد که راس ساعت 8 باید حاضر باشد و تا زمانی که رئیس می‌خواهد بماند. اداره نتوانست از من یک فرد متملق بسازد. اداره نتوانست رفاقت‌های مرا بگیرد. نتوانست مرا مجبور کند تا پایم را بر دوش دیگری بگذارم ...

ولی "اداره" در یک تغییر شخصیتی من موفق شد.

من به همه مظنون شدم ... به همین سادگی. در محیط کاری جدیدم همه به نظر یکدل و رفیق می‌آیند. قوانین همکاری با این محیط کاری را خودم تعیین می‌کنم. دیگر نقش بازی نمی‌کنم.

ولی چقدر راحت به همه شک دارم. آقای ایکس "یحتمل" جاسوسه ... آقای ایگرگ حتما قصد تخلیه اطلاعات مرا دارد. آقای زد که اینقدر به من نزدیک شده حتما یک آدم‌فروش حرفه‌ایه ...

راستی ... تو که مشغول خواندن این خطوط هستی. با کی علیه من مشغول توطئه هستی؟؟؟!!

------------------------------------------------------------------------------------------

یک) شرمنده از همه دوستان به خاطر کم سر زدن به خانه‌هایشان. (عبارت مؤدبانه اصلا سر نزدن)

دو) پست قبلی باعث رفع و رجوع مقدار زیادی از دلتنگی‌ها شد!! کامنت‌ها مفرح جان و ممد حیات بودند. اخوی ... سلام بنده را از آن دنیا پذیرا باش. خدایت بیامرزد!!

(27 آبان 86)

14 November 2007

یاد باد آن روزگاران



«بین ما خدای ناشناخته‌ای ایستاده است
که پاهایش استوار است،
که دست‌ها و چشمانش
همیشه باز است،
و ذهنش تغییرناپذیر.
روزی خواهد رسید که تو از من
این را دوباره خواهی شنید
از جهانی دیگر
جهانی نزدیک‌تر به خورشید تا این سرزمین خاکی ... »

(جبران خلیل جبران)

چقدر دلم تنگه ...

(23 آبان 86)

6 November 2007

همه دختران من

شقایق، خیلی دوستم داشت. ساعت‌ها و روزهای قشنگی با هم داشتیم. شاید به نوعی اولین بار احساس "دوست داشتن" و نه "عشق" را با او تجربه کردم. نگاهی دوستانه به هم داشتیم و همیشه فکر می‌کردم اگر این رابطه دوستانه را با رابطه‌ای جنسی درآمیزم، همه چیز را خراب کرده‌ام. تا آن روز عصر که از ماشین پیاده شد و من عازم زمین تمرین شدم. نزدیک زمین، دخترکی گوشه خیابان توجهم را جلب کرد و پاسخ نگاهم را داد. ده دقیقه‌ای چرخیدیم و مثل همه، شماره‌ای رد و بدل کردیم و چند روز بعد تماسی و قراری ... پیش از او با شقایق قرار داشتم. برای اولین بار دسته‌گلی برایم آورده بود که به شدت معذبم کرد. دسته گل چیزی نبود که من بتوانم به خانه برده یا دور بیاندازم. برای همین به محض اینکه "مریم" سوار ماشین شد، دسته گل را به او دادم (چقدر از رد و بدل کردن گل بدم می‌آمد و می‌آید).شقایق را دیگر هرگز ندیدم ... مریم همسایه دیوار به دیوار او بود.

مریم از آن تیپ دخترهای به شدت شیطون، سر به هوا و بی‌پروا بود. آرامش و سکوت نسبی‌ مرا یک تنه تغییر داد. نسبت به پیش از دوستی با او خیلی تغییر کرده و جسورتر شده بودم. خیلی زود به من حالی کرد که دوستی خشک و خالی فایده‌ای ندارد! جسارتش در خواسته‌هایش من را همیشه شگفت‌زده می‌کرد. تا آن روز عصر که سیروس نیز با ما آمد. سیروس یک کازانووای به تمام معنی بود. (چقدر دلم برایش تنگ شده).مریم را هم از فردای آن روز دیگر ندیدم. کازانووا کار خود را کرده بود.

مصی (معصومه) از هم‌کلاس‌های مریم بود. از همدیگر جز رابطه جنسی چیزی نمی‌خواستیم. گاهی می‌رفتیم به دفتر کار دائی‌ام (یادش گرام) و با هم خلوت می‌کردیم. آن روز هنگامی که دائی داشت ما را می‌رساند به منزل، سر راه شاهپور (رفیق فابریک آن روزهایم) را دیدیم. پسرکی به شدت خجالتی که مواجه شدن با هر دختری او را سرخ و خیس عرق می‌کرد.شاهپور و مصی یک ماه بعد با هم نامزد کردند، هر چند هرگز منجر به ازدواج نشد.

شیرین اولین عشق زندگی من بود. دخترکی که تمام ویژگی‌های مطلوب مرا داشت. عشق ظرف چند روز مثل "بهمن" (نام پدرش) بر سرمان فرو ریخت. غرور بیش از حدش نگذاشت که به این عشق اعتراف کند ولی من در اولین تجربه خود عنان اختیار از کف داده بودم. دوستانش به من پیغام دادند که "لطفا کمی سنگین‌تر باش". کارهای عجیبی می‌کردم. هنوز وقتی برای کسی ماجراهای شش بار رفت و برگشت در مسیر تهران و کرج ظرف چند ساعت برای فراهم کردن هدیه‌ تولدی منحصر به فرد را تعریف می‌کنم، خود حیرت‌زده می‌شوم.نوروز 76 با خانواده رفتم مسافرت. در بازگشت دیگر شیرین را ندیدم. گفتند که از ادامه رابطه ترسیده بود چون این دوستی به خاطر اختلافات فرهنگی عمیق خانواده‌ها هرگز نمی‌توانست به نتیجه برسد.

ـ شقایق بعدتر ازدواج کرد. چند سال بعد که با دوستانم کاشی و سرامیک می‌فروختیم، یک روز عصر با شوهرش وارد مغازه شد.
ـ مریم نیز ازدواج کرد و به رابطه خود با سیروس ادامه داد. سیروس چند سال بعد اسیر اعتیاد شد و همه چیز از جمله مریم را از دست داد. از کازانووا جز جسدی متحرک باقی نمانده بود.
ـ مصی تا مدت‌ها به من زنگ می‌زد و در فراق شاهپور اشک می‌ریخت. نمی‌فهمیدم چطور آن دو می‌توانستند به ازدواج با هم فکر کنند. مصی یک روز به من گفت که چون شاهپور هیچگاه به او پیشنهاد رابطه جنسی نداده بنابر این فکر کرده که عاشق شده و شاهپور چون اولین دوست دخترش بوده فکر کرده باید حتما منجر به ازدواج شود! شاهپور ازدواج کرد و دو تا بچه هم دارد.
ـ شیرین را چند سال بعد از ازدواج در خیابانی دیدم. فقط یک نگاه ... اولین عشق هرگز فراموش نمی‌شود.
------------------------------------------------------------------------------------------
یک) تلاشم برای تغییر شغل موثر بوده با یک مشکل, در مرحله سوئیچ کردن دو شغل, مجبورم هفت صبح از خانه خارج شده و هشت شب بازگردم!

(15 آبان 86)

30 October 2007

چرخ گردون

زندگی برایمان بازی‌های زیادی دارد. درست هنگامی که فکر می‌کنی همه چیز آماده و مهیاست و تو زمام زندگی‌ات و برنامه‌هایت را در دست داری، تلنگر کوچکی از چرخ بازیگر می‌خوری و تازه آنگاه است که در می‌یابی نباید زیاد به خود غره شوی.

مسائلی در زندگی پیش می‌آیند که تو تصوری در موردشان نداری. خیلی که عاقل و دوراندیش باشی، خود را برای مواجهه با آنها آماده کرده‌ای ... در غیر این صورت "آن تلنگر کوچک" تو را فرسنگ‌ها از مسیری که مشغول پیمون آن بودی دور خواهد کرد.

قصه پر ماجرائی داشتم ... مسیری را پیمودم که هیچ بخشی از آن به اراده خودم نبوده ... تو گوئی همیشه فرشی سرخ پیش پایم نهادند و من با سلام و صلوات در آن قدم نهادم و پیش رفتم ...

جوانکی یک لا قبا بودم که نه برای ثانیه‌ای به آینده‌ام فکر می‌کردم و نه اندکی در فکر ازدواج بودم. خاطرم هست که تمام زندگی‌ام در دوستانم و صد البته بهترین دوست آن دورانم "فوتبال" خلاصه می‌شد. خود را در هیئت قهرمانان افسانه‌ای می‌دیدم و البته چرا دروغ، استعداد خوبی هم در ورزش داشتم. بارها و بارها در خیالم از بن جانسون و کارل لوئیس سبقت گرفته بودم ... مارادونا و لیت‌بارسکی را دریبل زده بودم ... سرگئی بوبکا را در پرش به سمت آسمان‌ها پشت سر گذاشته و چندین دفعه پشت بروس بومگارتنر را به تشک کوبیده بودم (حتما باید شصت کیلو وزنم را به رخم بکشید؟!)

با این حال روزی از روزها ناگهان ازدواج کردم ... در چشم به هم زدنی بچه‌دار شدم (به خدا در رفت!) ... ظرف یک ثانیه و بدون برنامه‌ریزی از ایران خارج شدم و در ناباوری خودم "کارمند" شدم.

همه چیز و همه این تغییرات در زندگی یک آسمان جل قابل تحمل بود جز "کارمندی". ظرف هشت سال کارمندی با تمام رؤسایم دعوا کردم ... بارها در دفترم را به هم کوبیده و "قهر" کردم ... به مرخصی رفتم و چون خیلی خوش گذشت سی روز اضافه ماندم ... نیمی از قوانین را زیر پا گذاشتم و بدتر از همه اینکه اگر کاری از من خواسته می‌شد که برخلاف نظر یا باورم بود به راحتی آب خوردن از گوشه ذهنم پاک می‌کردمش.

اکنون دیگر می‌خواهم خودم باشم. دو گوشه زندگی‌ام را در دست گرفته و به زودی یک تکان اساسی به آن می‌دهم. تکانی که تمام خاک‌ها را از گوشه و کنار مرداب کارمندی و بردگی و یکنواختی حیاتم را بلند کرده و لاجرم به چشمانم فرو می‌برد. کسی هست که بگوید بعد از کنار رفتن گرد و خاک‌ها چه چیزی جلوی چشمانم خواهم دید؟

همیشه تغییر دادن یک روند ثابت و روتین، سخت‌ترین و جانفرساترین کار است و من اکنون در این برهه قرار دارم. امیدوارم روزی اگر به عقب نگاه کردم، احساس غبن نداشته باشم و بتوانم به پسرکم بگویم که "بهترین و شجاعانه‌ترین تصمیم عمرم را گرفتم".

انسان با تغییر زنده است و زندگی می‌کند ...

------------------------------------------------------------------------------------------

یک) خرگوش مرد و من هنوز تو خواب خرگوشی موندم. پس از مشاهده وحشت بی‌سابقه و بالا پائین پریدن‌های فانوسقه، خرچنگ ... ببخشید، خرگوش را پس دادم.

دو) نزدیک به دو هفته است که به مرحوم مغفور رضا 53 پیوسته‌ام. هیچ خبری از دنیای بلاگستان ندارم. عوضش همسره گرامه! جبران کرده و ظرف ده روز شونصد تا پست گذاشته.

سه) از بس سراغ این سرای شرابی نیامدم، پس‌وردم را فراموش کرده و اکنون ساعتی بود که به مغز علیلم فشار می‌آوردم.

(8 آبان 86)

17 October 2007

آبروها و آرزوها

دوست و برادر بسیار عزیزم م.ج.ا امروز عصر هنگام خروج از ایران برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا در فرودگاه مهرآباد بازداشت شد ...

به همین سادگی ...

چه راحت در این کشور آبروها و آرزوها به بازی گرفته می‌شوند و چه ساده عده‌ای که بوئی از انسانیت نبرده و تصورشان از کلمه "دموکراسی" صرفا رؤیاهائی پریشان و افکاری بیمارگونه است، بسان طوفانی بر زندگی‌ها و کودکان ما می‌وزند و آنچه بر جای می‌ماند جز آهی از سر حسرت و ناامیدی نیست.

حسرت فرودادن نفسی از روی آرامش و آسودگی و آزاد زیستن در خاکی که متعلق به ماست.

و ناامیدی از ایجاد هرگونه تغییر در حکومتی که پایه‌هایش ریشه در بی‌تفاوتی و فهم غلط ما از انسانیت، مرام، خدا، دین و ... دارد.

تا زمانی که هر کدام از ما تنها و تنها و تنها به منافع شخصی و زودگذر خود فکر کنیم، دیگران قربانیانی خواهند بود که لاجرم به تنهائی اقدام کرده و آنگاه یا در گوشه زندان‌ها می‌پوسند و یا مجبور به ترک وطن می‌شوند و این تازه شروع بیچارگی است چرا که پس از آن حتی از طرف ما متهم به "فرار" می‌شوند.

باز هم می‌خواهید که در بازی "وطن" شرکت کنم؟!

راستی ...وطن ما کجاست؟

(25 مهر 86)

14 October 2007

خرگوش و درازگوش

امروز عضو جدیدی به خانواده ما اضافه شد. قبل از سفر ایران به پسرک قول داده بودیم که برایش خرگوش بخریم. از اون زمان تاکنون بازیش دادیم تا بالاخره با به رخ کشیدن این بدقولی‌ها شرمنده‌مون کرد. راستش اگر نمی‌خندین باید بگم که به جز گربه (که در کودکی در خانه داشتم) با هیچ حیوانی اعم از پرنده و چرنده و خزنده راحت نیستم ولی این آیدا هی با پسرک همراهی می‌کرد که خرگوش خوبه و بخر و این حرفا ... بچه که بودم در مجله زن روز خوانده بودم که خرگوشی انگشت یک پسر بچه‌ای را خورده و از همان موقع ترس بی‌جا یا با جائی در وجودم از این حیوان خوشگل وجود داشت. به این گمان که بچه و مامانش با خرگوش مشکلی ندارن امروز بالاخره خریدیم ولی با عجب صحنه‌ای مواجه شدم. خانمی که دلش برای خرگوش ضعف می‌رفت چمباتمه زده بود کنج ماشین و بدتر از خرگوشه می‌لرزید که "ای واااایی ... الان می‌پره بیروووووون" یا "علیییییییییی ... بگیییییرش". باز دم این بچه فسقلی گرم که نشسته به خرگوشه غذا می‌ده و باهاش بالا پائین می‌پره.

سه روز تعطیلی عید فطر حتی یک ثانیه‌اش هم به استراحت نگذشت. اگر خیلی الواط باشی مثل ما برای لحظه‌ای هم در خانه بند نمی‌شی. یه مشت از این بر و بچز نه چندان راحت را امروز برداشتیم بردیم لب رودخونه و بساط کباب را راه انداختیم. سنگین رنگین نشسته بودن و از این برنامه‌های مردا سوا زنا جدا ... یخ جمع را اول با یک وسطی شکستیم. آی توپ بود که می‌کوبیدم به این خانم‌ها (خدائیش از مرداشون کلی خجالت کشیدم ولی کی به کی بود) ... بعدشم با این "فانوسقه" کلی مردا و زنا رو خیس کردیم و خلاصه اوضاعی بود. با لات و لوتا بیرون رفتن این چیزا رو هم داره دیگه.

به نظر شما سخت‌ترین و جانفرساترین بخش یک پیک‌نیک خانوادگی چیه؟ اگه نمی‌دونین یا تردید دارین بذارین راحت بگم که هیچی برام شکنجه‌آورتر از جمله "بابا پی‌پی دارم" نیست. وقتی وسط یک جنگل باشی و هیچ توالتی دم دستت نباشه چاره‌ای نداری جز اینکه پسرک را برداری ببری زیر درختی چیزی و با یه دست شومبول مبارک را بگیری و با چه زحمتی تنظیم کنی که جائی رو به کثافت نکشه و چهار چشمی مواظب خودت و خودش و لباسا باشی و با دست دیگه محکم بگیریش که یه وقت با کله نره تو خرابکاریا ... واااای خداااا ... حاضرم هرگز پیک‌نیک نرم. حاضرم نصف حقوق ماهیانه‌ام را بدم یکی را استخدام کنیم فقط برای این عملیات نافرم ...

------------------------------------------------------------------------------------------

یک) چند روزیه که حوصله نوشتن ندارم. ظاهراً اپیدمیه.

دو) یکی محض رضای خدا بگه این حاج باران بالاخره روش کم شد یا نه؟ بازی چی شد؟

(22 مهر 86)

5 October 2007

بهشت

روز اثاث‌کشی بود. از صبح زود تا عصر طول کشید تا ما دو نفر اثاث‌ها را از تهران به کرج منتقل کردیم. تا نیمه‌های شب مشغول جابجا کردن کارتن‌ها بودیم. از زور خستگی دیگر نای ایستادن نداشتیم. در همان سرمای گزنده و در خانه‌ای خالی، دو سه تا پتو انداختیم و حدود 2 صبح خوابیدیم. دو ساعت بعد از صدای زنگ ساعت بیدار شدیم. مشکل بزرگ این بود که مشخص نبود ساعت از میان کدامیک از کارتن‌های بی‌شمار ولو وسط پذیرائی صدا می‌داد. یک ساعت طول کشید تا پیداش کردیم ولی دیگر از زور خنده خوابمون نبرد. کله پاچه ساعت شش صبح در حالی که اولین برف زمستانی باریدن گرفته بود به قدری مزه داد که هنوز به دنبال طعمش می‌گردم.

عاشق سینما و فیلم دیدن و مجله‌های فیلم بودیم. روز یک یا دو فیلم می‌دیدیم. تمام "قاچاقچیان" فیلم‌ها را در شهر می‌شناختیم. اون شب سرد بهمن ماه، باران سردی می‌بارید و پرنده در خیابان‌ها پر نمی‌زد. سوار موتور براوو (تنها وسیله نقلیه‌مان) شدیم و عازم آن سر شهر ... یک ساعت در راه بودیم. با صورت‌های سیاه و خیس از اشک سرما، در حالیکه صدایمان می‌لرزید وارد مغازه شدیم: "داداش جدید چی داری؟". تمام راه برگشت را از سرما فریاد کشیدیم. تو گوشش داد می‌زدم که "ما دیوونه‌ایم ... ما امشب به خاطر یک فیلم می‌میریم". لذت دیدن اون فیلم (True Romance) هنوز در وجودمه.

زیاد پول تو دست و بالمون نبود که بتونیم تمام مجله‌های فیلم را بخریم. با موتور براوو می‌رفتیم جلوی دکه. من مجله را بر می‌داشتم ... او جلوتر بود. یواش می‌نشستم پشت ترکش و می‌رفتیم. ولی دزدهای جوانمردی بودیم. مجله را با دقت می‌خوندیم و دو روز بعد می‌رفتیم که پس بدیم. به نوبت کار می‌کردیم. اگر من مجله را برداشته بودم، او موظف به گذاشتنش بود. اون روز عصر قرار بود او ویژه‌نامه مجله فیلم را بردارد. به خانه که رسیدیم دیدیم خیلی بی‌محتواست. بلافاصله برگشتیم ... اصرار من برای اینکه به صاحب دکه ثابت کنم که به جای کتک زدن من، باید تشکر کنه بی‌فایده بود. او کناری ایستاده بود و از ته دل می‌خندید و می‌گفت: "بزنش حاجی. این پدرسوخته‌ها را باید ادب کرد". هنوز به دنبال قهقهه‌های بعد از آن کتک می‌گردم.

هیچ‌‌جا غیر از خونه خودش بند نمی‌شد. ساعت 11 شب از کرج رفتیم تهران برای خداحافظی با خواهرش که عازم خارج بود. وقتی رسیدیم فهمیدیم که پرواز چهار ساعت دیگر است. برگشتیم کرج ... 3 صبح دوباره عزم تهران کردیم ولی نم باران شروع شده بود. وقتی رسیدیم فهمیدیم که پرواز لغو شده. باران سیل‌آسا شده بود. نگاهی به هم کردیم و بدون حرف عازم کرج شدیم. وسط راه برف پاک‌کن‌های پیکان جوانان فکستنی از جا پرید. هیچ جا را نمی‌دیدیم ولی پا را بر پدال گاز فشار دادیم و شرط بستیم که سرعت را از 100 پائین‌تر نیاوریم. وقتی رسیدیم دم کله‌پزی، از شدت خستگی و خنده و البته ترس نزدیک بود از حال برویم. دیگر خنده آن شب را تجربه نکردم.

می‌دانست که من خیلی کله‌خر هستم. تو سرمای دی ماه رفتیم جاده چالوس. گفت ده هزار تومن می‌دم اگر ده دقیقه تا گردن بری تو آب رودخانه. رفتم ... ده دقیقه ماندم. وقتی آمدم بیرون و پول را گرفتم بلافاصله لیوان داغ چای را به دستم داد. حواسم نبود که کنترل دستانم را ندارم. لیوان را گرفتم و از شدت لرزی که بهم دست داده بود، چای داغ تمام و کمال ریخت میان دو پایم. مدت‌ها نمی‌توانستم راه بروم. صدای خنده‌ی از ته دلش هنوز در گوشم است.

بازی‌های جام جهانی بود. بازی‌ها را با هم می‌دیدیم. از خانه آنها عازم خانه‌ای دیگر شدیم و زمان شروع اولین بازی داشت نزدیک می‌شد. عصبی بودیم و حرفی نمی‌زدیم. ناگهان شروع کرد در ماشین به آواز خواندن و بعد ترمز دستی را کشید و پرید وسط خیابون ... جلوی "حاج آقای معممی" را گرفت و شروع کرد رقصیدن و خواندن "انار انار" و بشکن زدن. همه این ماجرا در کسری از ثانیه اتفاق افتاد ... اسم انار همیشه من را یاد آن عصر می‌اندازد.

پیکان قهوه‌ای نسبتا تمیزی داشت. چهارشنبه سوری بود. تصمیم گرفتیم مسافرکشی کنیم. پسر جوانی با یک پیرمرد سوار شدند.دهنش را کج کرد ... دست‌هایش را چپکی کرد و کله‌اش را مثل عقب‌مانده‌ها مدام تکان می‌داد و جفنگ‌ترین حرف‌های دنیا را می‌زد. مسافرها ترسیدند که آقا نگه دار ما پیاده می‌شیم. شروع کرد اذیت کردن که "فکر کردید اگر خدا از عقل به من کم داده، دیوانه‌ام. شما می‌خواین نصفه پیاده بشین و نصفه پول بدین". تا آخر مسیر دیوانه‌بازی درآورد. اون شب چند ساعت کارمون همین بود ... گاهی در نقش انسان‌های با شخصیت ظاهر می‌شدیم ولی "گوز مصنوعی" زیر مسافرها می‌گذاشتیم و به صلابه می‌کشیدیم.

چند ماه است که دیگر نیستی ... دیشب تا صبح فیلم‌هایت را می‌دیدیم و با صدای خنده از ته دلت، می‌خندیدیم. خاطرات زیبایمان از جلوی چشمانم رژه می‌رفت.

خانه‌اش را "بهشت" نامیده بودیم. با دنیای غم وارد می‌شدیم و با دل درد از شدت خنده خارج می‌شدیم.

می‌دانم که خانه همیشگی‌ات نیز جز "بهشت" نیست.

------------------------------------------------------------------------------------------

یک) این پست را به یاد تمام خاطرات زیبایم با محمدرضا، دائی‌ام نوشتم. دیشب برای اولین بار در یادش اشک نریختم و خندیدم. کسانی که تا حد توانشان شادی می‌بخشند، شایسته غم و اشک نیستند.

دو) اگر کسی را داشتی و یا داری که خاطراتی زیبا و خنده‌دار با هم ساخته‌اید، بنویس.

(13 مهر 86)

1 October 2007

تربیت جنسی

عموماً چه مرد و چه زن، نگاه جنسی تکامل‌یافته و مناسبی نداریم. برداشت صحیحی از رابطه جنسی و نکات ظریف نهفته در آن نداریم.

جائی خواندم که "رابطه جنسی اساس و پایه یک زندگی زناشوئی است". چند درصد از ما تربیت جنسی مناسبی داشتیم؟

به دلیل محدودیت‌های ناشی از زندگی در یک خانواده سوپر مذهبی، تا سنین نوجوانی هیچگونه تصوری از رابطه جنسی نداشته و با فیزیک بدنم به شدت غریبه بودم. یادمه پدرم روزی رساله توضیح‌المسائل را به دستم داده بود تا بخوانم و مشکلات دینی‌ام را حل کنم! (به گمانم نه یا ده ساله بودم). ازش پرسیدم "بابا منی یعنی چی؟". بعد از مدتی فکر کردن گفت: "چیزیه مثل ادرار!! که بیرون آمدنش لذت‌بخشه!! بعدا می‌فهمی". تا مدتها درگیر این معما بودم که چطور چنین چیزی امکان‌پذیره؟

بعدتر یکی از دوستان هنگامی که برادرش مشغول مشاهده فیلمی 18+ بوده، از لای در دید زده و با هیجان برای ما تعریف می‌کرد که چه اتفاقاتی در آن فیلم افتاده و ما با شگفتی و با دهان باز به او خیره شده بودیم که این کار چه مفهومی دارد. پس از آن بود که به طور مخفیانه کتاب‌های آموزش و تربیت جنسی را تهیه می‌کردم و می‌خواندم.

صحبت در مورد مسائل جنسی هنوز در جامعه نوعی "تابو" است. زنان و مردان وارد زندگی می‌شوند بدون اینکه بدانند چه می‌خواهند و بدنشان چه نکات نهفته‌ای دارد که با کشف هر کدام از آنها زندگی زیباتر می‌شود. مفهوم رابطه جنسی و اسرار پنهان آن را نمی‌دانند. با بازی‌های جنسی یا عباراتی چون "فاعل" و "مفعول" در یک رابطه بیگانه‌اند و سال‌ها و سال‌ها رابطه‌ای فیزیکی و ساده دارند که در آن خیلی از رفتارها ناپسند و هنجارشکنی یا "دور از اخلاق و عرف" تصور می‌شود.

تا حالا فکر کرده‌اید که در یک رابطه جنسی، زن صرفا مفعول نیست و می‌تواند فاعل محض باشد؟

با بسیاری از اطرافیانم که سال‌ها از ازدواجشان گذشته به شکل بی‌پرده حرف زدم و متوجه شدم در نوجوانی و جوانی تصوری از رابطه جنسی غیر از "خودارضائی" نداشته و پس از ازدواج نیز هرگز دست به "کاری خلاف عرف" نزده‌اند. اگر خیلی خوش‌شانس بودند، رابطه‌هائی گذری پیش از ازدواج داشتند که این تنها برتری آنها بر زنانشان بوده که چشم و گوش بسته وارد زندگی شده و تاکنون نیز چشم و گوششان باز نشده است.

از همان سنین تصمیم گرفتم تا تابوی رابطه جنسی را برای فرزند یا فرزندانم بشکنم و آنها را با تربیت جنسی مناسبی بزرگ کنم.

الان پسرک نزدیک شش سالش است. چندیست که جذب بدن خود شده و با همان سن کم‌اش در گوشه‌ای ... کناری ... دور از چشم ما مشغول اکتشاف است. گاهی پا را از این نیز فراتر گذاشته و از خود لذت هم می‌برد؛ ولی من هنوز نتوانسته‌ام تصمیم بگیرم که صحبت با او را شروع کنم یا نه؟ فکر می‌کنم شاید زود باشد. رفتارش هنگامی که ما فیلمی در تلویزیونی می‌بینیم نشان می‌دهد که کاملاً متوجه رابطه دو جنس مخالف هست و هنگامی که فصل بوسه سر می‌رسد با شرمندگی رویش را بر می‌گرداند.

آیا همه پدران و مادران ما مثل من فکر می‌کردند که الان برای صحبت با بچه زود و ممکن است منجر به بلوغ زودرس شود؟

----------------------------------------------------------------------------------------

یک) حیف که طبق آمار و به طور میانگین، زمانی که برای خواندن هر پست اختصاص می‌یابد چیزی نزدیک به سی ثانیه است؛ وگرنه این موضوع را دلم می‌خواست خیلی باز کنم. شاید بعدتر ...

دو) تو این ماه رمضان و مخصوصاً این شب‌های قدر با خدا اساسی قهرم. دیشب که داشتم تو بالکن سیگار می‌کشیدم و برای خودم غرغر می‌کردم، ازش خواستم که خودش یه جورائی حال منو جا بیاره. اومدم تو اتاق، کامپیوتر یهو سوخت و بوش بلند شد! امروز صبح خود به خود روشن شد. خوب شد مثلاً ازش نخواستم یه حالی به همه ملت بده وگرنه شاید زلزله می‌شد! شماها التماس دعا ندارید؟

(9 مهر 86)

28 September 2007

وطن

"عشق به وطن" ... عبارتی که سال‌ها شنیدم و سال‌ها به دنبال وطن حقیقی‌ام بودم. وطنی که سخاوتمندانه عطا کند و مهربانانه مرا در آغوش گیرد.

در آن سال‌های دور و دور تمام وطن برایم خلاصه می‌شد در کوچه‌ای تنگ و بن‌بست در محله امیریه تهران. خانواده‌ای که دوستشان داشتم و عاشق شب‌نشینی‌ها و شادمانی بی غل و غش خانواده‌ای پرجمعیت بودم که همگی در چهار اتاق کوچک زندگی می‌کردند. این تمام مفهوم وطن بود ...

در آن سال‌ها صدای آژیر خطر و فرار کودکانه ما به پناهگاه‌های مدرسه یا تهور بچه‌گانمان در دید زدن هواپیماها از پشت‌بام هرگز نتوانست عشق مرا به آنچه وطن می‌دانستم کم کند.

حسین فهمیده‌ها و هزاران هزار نوجوان مثل او، مرا به آرزوی دفاع از وطن کشاندند. آخر اگر آنچه دشمن می‌خواندند به تهران می‌رسید، دیگر محله‌ای نبود و دیگر خانه‌ای نبود که در آن شادمانی کنیم.

در سال‌های بعد و در سفرهائی که به اجبار شغل پدر به خارج از "وطن" داشتیم آرزوی دفاع از وطن، تبدیل به دلتنگی برای آن شد ولی هنوز نمی‌دانستم که آنچه دلتنگش می‌شوم از جنس خاک نیست بلکه رنگ مبهمی از خاطره دارد.

سختی‌های زندگی، دیوارهای بلند، نگاه‌های پر سوال، بایدها و نبایدها، دین‌فروشی، تازیانه بر عاشق، پیراهن خونین، آن غول آهنی بزرگ که خانه کودکی‌هایم را با خاک وطنم یکی کرد، خانواده‌ای که دیگر نه تنها در چهار اتاق شاد نبودند بلکه در چند خانه چند صد متری نیز غمگین بودند و غصه می‌فروختند ... همه اینها مرا برای همیشه از آنچه وطن می‌خواندند خارج ساخت ...

اگر در جائی دیگر خاطره بسازی

اگر خاکی دیگر پذیرایت شود

اگر مردمی دیگر به تو درس عشق و محبت بیاموزند

اگر بارانی از جنسی دیگر تو را پرورش دهد

اگر کسی به کودکت نگوید "باید" و نخواهد که "نباید"

و اگر در جائی دیگر وطنت را بیابی، چه از دست داده‌ای؟

وطن من نه سعدی و حافظ و عطار و مولانا است که آنها را با خود دارم. وطن من نه بیست و پنج قرن تاریخ است که تنها اسمی از آن مانده و چیزی جز آنکه ما را اسیر کند ندارد، وطن من نه خاطراتم است که آنها را در گنجه قلبم نهان کرده‌ام، وطن من نه خانواده‌ام هستند که اثری از آنها نمی‌بینم، وطن من نه خاک آن است که "أینما تولوا فثم وجه الله"، وطن من نه آسمان آبی آن است که آبی‌تر از آن نیز دیده‌ام ...

وطن من آنجاست که ناز کند و عشق بفروشد

وطن من آنجاست که در آن هوا به اندازه ریه‌هایم داشته باشد

وطن من آنجاست که ...

وطن من تنها آنجائیست که به راحتی عاشق شوم، ببوسم و ...

و نترسم

--------------------------------------------------------------------------

یک) خدائی با این وبلاگ دارم خیلی حال می‌کنم. من که خیلی از داشته‌هایم را مدیون آیدایم هستم. این وبلاگ هم روش.

دو) این پست را به دعوت عطیه عزیز نوشتم. عطیه جان وقتی از یک زن و شوهر همزمان برای یک بازی دعوت می‌کنی نتیجه این می‌شود که سر نشستن پای کامپیوتر باید همدیگر را هل بدن.

(6 مهر 86)